چار کـَـلوم حــَـرف حـِـساب بـِـشین ,هستی بگم؟!
تو اَم حرف بزن حالا که مستی یـــِــکم!
یه نخ روشن کن سیگار , بده حرفامو گوش!
با اینکه رو خیلی چیزا , چشاتو بستی یکم !
قشـنگ نیگام کن همون آدمم , نه؟!
که به عشق تو شدم باهمــــَـم بد!
واسه اینکه دیر میر نشه وقتی باهم قرار داشتیم !
خودمو میرسوندم همیشه یه ساعتم قبل!
میدونم مستی باشه هرچی میگم بخند ازت ,
ندارم توقعی خـــُـب دهنتو ببد فقط!
ماکه نبودیم هیچ وقت تو خط مایه تیله ,
سرت یهویی گیج رفت یا همیشه کارت اینه؟!
همه چیت عوض شده خب چجوری نباشه شک ,
باخودم میگفتم هرجا بره حواسش هس!
در کل خراب کردی همه چیو ریختی بهم ,
منم شدم دیگه فراری از هوای شهر!
ببینمت هستی یا نه؟! آخرم چی موند برات ,
مث من کلاس ملاس نداش فقط میخوند برات؟!
اینارو خودت گفتی توکه نه چشات میگه ,
میگه مث قدیمانیس عوض شده صدات دیگه!
خــــوشــــ بـحــالــــت
مث توکه مستی هرشب ,
بااوناچشات میشن شب رو مد شیش وهشتن !
حالا منو نمیشناسی ؟! حله ولی ,
یادت باشه نیستی و تواین شباکل شهرو بی تو گشتم !
.
.

تو آخرین روزای رابطمون انقد فشار عصبی روم بود
که اصن حسش نبود که بخوام با کسی حرف بزنم
یا اینکه بخوام عکس العملی نشون بدم ...!
از یه طرف اون جداییه تلخ
از طرفی حرفای آدمایی که اون زمون دورم بودن ..!
تا آخرین روز زندگیم یادم نمیره اون روزا
همون روزا که هرسگی تو روم پارس میکرد ...!
البت همشون جوابشونو گرفتن ولی خب
اصن درحد این حرفا نبودن که بخوان
باهام بد حرف بزنن ...!
بقول خودم
درسته ما جواب پارس سگارو نمیدیم ولی قرار نیس
هر تولـه سگی تو رومون واق واق کنه ...!
هـَـ Hah ـهـ
آرمناکـ احتشامـ
آخرین وارث سلطنت درد ...!
برچسب:
نویسنده: کیان رستمی